گنجور

 
فتحعلی‌شاه

داده‌ام باز دل خویش به چشم مستی

از رفیقان شده از دست دل من دستی

از دل زار اسیران چه فغان‌ها برخاست

تا تو در بزم رقیبان نفسی بنشستی

غم مخور قامتت ای سرو اگر پست شده

چون تویی طالع فرخنده من زآن پستی

از دل و دیده من چشمه خون بگشادی

وسمه‌‌ ابروی خود تا بربستی

بود ربط من و تو ازل و اکنون تو

بی‌سبب رابطه را ای بت من بشکستی

چون کند زندگی از دست تو خاقان که تواش

سینه خستی ز ستم دل ز جفا بشکستی

 
 
زنده‌رود