از ستم روزگار تیر غمی خوردهام
مرده نیم زندهام زنده دل مردهام
تازه بهاری رسید سرو چمانم پرید
گل چمن تازه چید من ز غم افسردهام
میکشد ای ماهرو تا دم صبح شمار
گر بشمارم به تو این غم نشمردهام
سیل سرشکم ببین کرد جهان را خراب
بس که دل خون چکان در غمت افشردهام
دلبر خاقان بیا بر دل خاقان ببین
دل به کف دیگری غیر تو نسپردهام


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنجی که از ستم روزگار بر دوش میکشد میگوید و حالت روحیاش را در تقابل با بهار و جوانی توصیف میکند. او خود را میان زندگی و مرگ حس میکند و از آمدن بهار حسرتبارش کمرنگ شده است. در عین حال، به عشق معشوقش اشاره میکند و به او دعوت میکند تا حالت دردناک دلش را ببیند و تأکید میکند که دلش را به کسی جز او نداده است. احساساتی مانند غم و اندوه عمیق و تمایل به وصال معشوق در کلامش مشهود است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.