فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱

از ستم روزگار تیر غمی خورده‌ام

مرده نیم زنده‌ام زنده دل مرده‌ام

تازه بهاری رسید سرو چمانم پرید

گل چمن تازه چید من ز غم افسرده‌ام

می‌کشد ای ماهرو تا دم صبح شمار

گر بشمارم به تو این غم نشمرده‌ام

سیل سرشکم ببین کرد جهان را خراب

بس که دل خون چکان در غمت افشرده‌ام

دلبر خاقان بیا بر دل خاقان ببین

دل به کف دیگری غیر تو نسپرده‌ام