گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چو او رفت از پیش جانم روان است

زمام جان به دست ساربان است

جرس را این همه آه و فغان نیست

دلی گویا میان کاروان است

به کویت هر که ای جان جان سپرده است

ز شور روز محشر در امان است

فکنده سایه بر تو چتر شاهی

چو ماهی کآفتابش سایبان است

نهادی بر زمین تا پای از ناز

زمین را نازها بر آسمان است

نشسته بر رخت تا ظلمت خط

چو آب زندگی اشکم روان است

نهان در پیرهن خاقان تن او

گلی گویا به زیر پرنیان است

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!