در بزم تو پروانهصفت سوخته بودم
زآن شعله آهی که برافروخته بودم
عالم همه خود سوخت ز آهم عجب این است
کز خود خبرم نیست که کی سوخته بودم
بشکافت به شمشیر جفا شوخ دگربین
آن زخم که از تیر تو من دوخته بودم
در مکتب عشق تو نشستیم که جهل است
هر علم که در مدرسه آموخته بودم
افسوس که از من نخریدند به جامی
آن طاعت صد ساله که اندوخته بودم
خاقان تو برو پیرهن زهد قبا کن
آن پیرهنی بود که من دوخته بودم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس سوختگی و خسران خود در عشق سخن میگوید. او با اشاره به بزم معشوق، بیان میکند که در این شعلۀ عشق سوخته است و متوجه نیست که چه زمانی به این حال افتاده است. همچنین، به زخمهایی که از محبت معشوق بر دل دارد اشاره میکند و نشان میدهد که در عرصۀ عشق، علم و دانش او هیچ سودی برایش نداشته و جهل را متوجه شده است. شاعر در نهایت، حسرت میخورد که طاعت و تلاش طولانیاش در عشق بر باد رفته است و از خاقان میخواهد تا پیرهن زهد را بر تن کند، چرا که او خود لباس زهد را دوخته، اما در عشق ناکام مانده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پیش از گل رخسار تو افروخته بودم
چون لاله به داغ تو جگر سوخته بودم
شد مشت شراری و مرا در جگرافتاد
چون غنچه اگر خرده ای اندوخته بودم
چون شمع درین انجمن از ساده دلیها
[...]
با سینه غمت را سروکار بست و گرنه
صد بار ز آه سحرش سوخته بودم
یک لحظه فراق توام از دیده فرو ریخت
اشکی که به صد خون دل اندوخته بودم
تا جای خیالت نشود تیره شب هجر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.