گنجور

 
فتحعلی‌شاه

پادشاها بر درت شوق گدایی کرده‌ام

با سگان آستانت آشنایی کرده‌ام

می‌کنی آزار و می‌گویی برو از کوی من

من ز قیدت کی تمنای رهایی کرده‌ام

باز می‌خواهی که در هجران خود سوزی مرا

می‌کشم خود را یقین فکر جدایی کرده‌ام

دوش در پایت به مستی سر نسودم تا کنون

دست بر سر می‌زنم بی‌دست و پایی کرده‌ام

دامن آلوده نکردم خویش را در عشق تو

در صف رندان تو من پارسایی کرده‌ام

روز هجرت جان ندادم بی‌وفا گفتی مرا

راست می‌گویی که من هم بی‌وفایی کرده‌ام

زخم شمشیر تو را زیب کفن کردم ببین

در میان کشتگانت خودنمایی کرده‌ام

جسم زارم را به توفان بلا افکنده‌ام

کشتی بحر غمت را ناخدایی کرده‌ام

گفت خاقان تا گدای درگه جانان شوم

در گدایی نازها بر پادشاهی کرده‌ام

نقد جان و دین و ایمان با حشم در راه تو

خویشتن را با نوا از بی‌نوایی کرده‌ام

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!