دین و دل خود ز کف در ره تو دادهام
ور طلبی جان من جان به کف استادهام
ظلم بود کام من گر ندهی ای صنم
من به تو از یک نگه هر دو جهان دادهام
چند نشینی به ناز فارغ از افتادگان
دست من و دامنت خیز که افتادهام
نیست مرا در غمت فکر دگر در جهان
از همه قیدها با غمت آزادهام
کرده مرا بارها رنگ ز نیرنگ خویش
ساده دلی بین که باز در طلب سادهام
نرد محبت بباز تا به تو گردد عیان
کز پی جان باختن در برت آمادهام
باده به خاقان دهد ساقی اگر در بهشت
زهر شود در مذاق بیرخت آن بادهام


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و فداکاری خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او دین و دلش را فدای معشوق کرده و آماده است هرچه دارد برای او بدهد. شاعر از سختیهای عشق میگوید و از ناز معشوق که فارغ از حال عاشقان نشسته، گلایه میکند. همچنین، او خود را آزاد از قید و بندهای دیگر میداند و فقط به عشق معشوق توجه دارد، حتی اگر در این راه آسیب ببیند. در پایان، شاعر اشاره میکند که بادهای که در بهشت به خاقان میدهند، بدون حضور معشوق برای او تلخ و زهرآگین است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.