گنجور

 
فصیحی هروی

چون عدم از بر عالم برخاست

به هم آغوشی ما غم برخاست

هر کجا صبح زدم چتر نشاط

شام از آن نوحه ماتم برخاست

خواب با دیده بختم چو نشست

رسم آسایش از آن هم برخاست

درد جامم به جهان افشاندند

شعله شوق ز عالم برخاست

کشته خنجر شوقت در حشر

همه تن روح مجسم برخاست

قصه درد فصیحی گفتند

شیون از عالم و آدم برخاست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجیرالدین بیلقانی

آب آن عارض خرم برخاست

تاب آن طره پر خم برخاست

آنکه بی عشق تو درمانم بود

شاد بنشست وز ماتم برخاست

وانکه می کرد سر اندر سر غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه