گنجور

 
فصیحی هروی

پر تماشا مکن آیینه که حیران نشوی

زلف بر خویش میفشان که پریشان نشوی

گر نیابی مزه درد دل افسرده مشو

کوش تا شیفته طره درمان نشوی

ذوق غم دیگر و بازیچه فروشی دگرست

خنده‌افشان چو گل از چاک گریبان نشوی

کرم تیغ محبت ز شمار افزونست

جان مده تا ز گل زخم گلستان نشوی

دیدن کعبه فصیحی اگرت مقصودست

همره قافله خانه‌پرستان نشوی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی

سیل‌ خیزست حیا آنهمه عریان نشوی

چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توست

جلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی

از زمین تا فلکت دعوی استعدادست

[...]

فروغی بسطامی

تا سراسیمهٔ آن طرهٔ پیچان نشوی

آگه از حالت هر بی‌سروسامان نشوی

جمعی از صورت حال تو پریشان نشوند

تا ز جمعیت آن زلف پریشان نشوی

دستگیرت نشود حلقهٔ مشکین رسنش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه