گنجور

 
فرخی سیستانی
 

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل در پیش او نهادم

بستد به دوستی دل ننمود دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

بر طمع دلستانی ماندم به دلسپاری

گوید همی چه نالی یاری چو من نداری

یاریست اینکه ندهد روزی به بوسه یاری

دشمن همی ز دشمن یک روز داد یابد

من زو همی نیابم چکنم مگر که زاری

جز صبرو برد باری بر وی همی نبینم

چون عاشقم چه چاره جز صبرو بردباری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.