گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

ساقیا باده چو ریزی به قدح بهر طرب

کی طربناک شوم گر نرسانیش به لب

عجب آن نیست که از لعل تو یابیم حیات

بی لبت اینکه بود زندگی اینست عجب

زر خرید تو بود یوسف مصری در حسن

نسبت بنده بشه نیست بجو ترک ادب

طلب نقطه موهوم دهانت کردم

خردم گفت که آنجا که نباشد مطلب!

عرق آن ذقن است آب خضر کز لب او

گشت مایل به ترشح سوی چاه غبغب

عقل کز عشق گریزد چه تعجب باشد؟

پیر عقل است بر عشق چو طفل مکتب

ز قلندروشی است این سر و پا برهنگی

کفش و دستار به می جمله کزو شد امشب

سبب رفعت دونان ز فلک جستم گفت:

سبب این دان که نیارند ز ما جست سبب

زند میخواره که در دیر شرابش قوت است

قربتش جستن فانی است ز قرب مشرب