گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب

بهر سیراب شدن سبزه خط رسته بآن لب

طفل مکتب شده پیر خرد اندر ره عشق

شوخ من جلوه کنان چونکه خرامد سوی مکتب

سر ما را چه ره آنکه بفتراک ببندی

همچو گوی این شرفش بس که رسد برسم مرکب

کی به نعل سم رخشت مه نو هست بر ابر

کین ز سیم است و وی از چهره عشاق مذهب

ای اجل رنجه شو اکنون که ز بیماری هجران

بهر خان دادنم آمد همه اسباب مرتب

فانیا مطلب تو درد فنا شد چه در آیی

جز می صافی روشن ز کف مغبچه مطلب