گنجور

 
بابافغانی

منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب

شده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب

شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانی

من و افسانهٔ لعلت که فسونی‌ست مجرب

من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانرا

که بانوار تجلی نرسد پرتو کوکب

نرود از نظرم نقش خط و خال تو هرگز

که سواد نظر من شده زین هر دو مرکب

نبود عشوه گریهای تو در فهم معلم

که کسی این همه منصوبه نیاموخت بمکتب

بصد امید فگندم به سر راه تو خود را

چکنم گر نگذاری که ببوسم سم مرکب

اگر امروز دگر جرعه ی وصلم نرسانی

نرسانم من مخمور در این واقعه تا شب

می عشق تو حرامست بر آن سفله که هرگز

نکشد ساغر دردی و کند دعوی مشرب

صفت گرمی عشقت من سودا زده دانم

که کسی چون من سودا زده نگداخت درین تب

به نیاز شب و آه سحری یار نگردی

چه کند با تو فغانی جگر سوخته یا رب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

شکرت را شد اگر چه سپه موران مرکب

مگسی نیز نخواهم که کند سایه بر آن لب

منم و قامت شاهد، برو ای خواجه مأذن

تو در مسجد خود زن و الی ربک فارغب

سر درویش بدارد خبر از تاج سلاطین

[...]

ابن یمین

بود تاریخ عرب هفتصد و پنجاه و یک

وسط روز دو شنبه سوم از ماه رجب

که زد از کتم عدم خیمه بصحرای وجود

قدوه و قبله ملک عجم و دین عرب

آصف عهد جلال دول و دین منصور

[...]

جامی

به مه من که رساند که من دلشده هر شب

ز غم هجر رسانم به فلک ناله یارب

نتوان بوسه زد آن لب کنم اما هوس آن

که ببوسم لب جامی که رسد گاه به آن لب

سر من گرچه نشاید که به فتراک ببندی

[...]

امیرعلیشیر نوایی

چشمه زندگی آمد دهن آن مه نخشب

بهر سیراب شدن سبزه خط رسته به آن لب

طفل مکتب شده پیر خرد اندر ره عشق

شوخ من جلوه کنان چونکه خرامد سوی مکتب

سر ما را چه ره آنکه بفتراک ببندی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه