گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

ای ز رویت ماه را صدگونه تاب

مه مگو باشد سخن در آفتاب

غیر در کویت عذابم می کند

هیچکس نشنیده در جنت عذاب

تا ندیدم خواب در چشمم ز اشک

چشمرا اکنون نمی بینم به خواب

در تن خاکی است از لعل تو جوش

خاک را در جوش می آرد شراب

چون خیال دیدن رویت کنم

در دل افتد ضعف از بس اضطراب

پیر دیر و مغبچه مستم کنند

خوش دلم در میکده از شیخ و شاب

فانیا در قطع وادیهای عشق

از جگر باید غذا وز دیده آب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

این جهان خواب است، خواب، ای پور باب

شاد چون باشی بدین آشفته خواب؟

روشنی‌یْ چشم مرا خوش خوش ببرد

روشنیش، ای روشنائی‌یْ چشم باب

تاب و نور از روی من می‌برد ماه

[...]

وطواط

آفتاب از روی تو بر دست تاب

خود ازین رویست فخر آفتاب

در سحاب از جود تو آمد اثر

زان بود خیرات عالم در سحاب

زور و تاب خسروان سهم تو بود

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

من عجب دارم همی از شاعران

تا چرا گویند راد است آفتاب

گرد صحرا سال و مه گردد همی

تا کجا در یابد او یک قطره آب

برخورد آن آب و آنگه میدهد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
مولانا

هیچ می‌دانی چه می‌گوید رباب؟

ز اشک چشم و از جگرهای کباب

پوستی‌ام دور مانده من ز گوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب

چوب هم گوید بُدم من شاخ سبز

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۳۲۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه