گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

در چمن گل را نظاره کردم از روی حبیب

تازه شد جانم کزو آمد به من بوی حبیب

گل برویش اندکی مانند شد در رنگ و بوی

جا که بر فرقش دهم هست آن هم از روی حبیب

سیل اشکم گر ز جا بر بود خواهم شد هلاک

باک نبودگر نخواهد برد نم سوی حبیب

در سر کویش هلاکم ای صبا بهر خدا

کز پی مردن مبر خاک من از کوی حبیب

بنده زلف تو شد سنبل غلام سنبلم

بنده آنم که شد هندوی هندوی حبیب

مردنم باشد ز تغییر مزاج نازکش

بیم قتلم کی بود از تندی خوی حبیب

یکسر مویش به ملک هر دو عالم کی دهد

گر چه فانی در ضعیفی نیست چون موی حبیب