ای که گشتی سوی میخانه به رندان پیرو
وجه می گر نبود جان گرو و جامه گرو
در خیالات خط سبز کمان ابروی خویش
«مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو»
بیخود افتادم و بازم چو به هوش آمد دل
«یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو»
خانه دل ز غم گردش گردون تیره است
آفتاب می اگر بفکند آنجا پرتو
ای دل آواز مغنی شنو آنگه واعظ
گرچه فریاد کند گوش بگیر و مشنو
ای که از ناز کله گوشه حسنت بشکست
از شکست دگرش یاد کن و غره مشو
فانیا با خودی خویش به جانان نرسی
خودی از خویش جدا افکن و بیخویش برو
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ سفر به میخانه و جستجوی عشق و شور است. شاعر به حالتی ناامید و غمزده اشاره دارد که از دنیای مادی و غمهایش رنج میبرد. او با وصف زیباییها و جذابیتهای کمان ابروی محبوب، به یک مزرعهٔ سبز در آسمان اشاره میکند و از بیخوابی و غفلت خود یاد میکند. در ادامه، او تأکید میکند که باید صداهای خوش را بشنود و از نصایح دیگران فاصله بگیرد. شاعر همچنین به فانی بودن خود و ضرورت رهایی از خودمحوری اشاره میکند تا به محبوب حقیقیاش برسد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به عشق واقعی، باید از خود بگذرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که به میخانه میروی و با رندان همراهی میکنی، اگر جان و لباس خود را فدای این راه نکردهای، پس ارزش این سفر را نمیدانی.
هوش مصنوعی: در تصوراتم، خط سبز کمان ابروی خود را مشاهده میکنم و زمین حاصلخیز آسمان را که با داس ماه نو در حال برداشت است.
هوش مصنوعی: بیجهت به حالت بیخبری افتادم و وقتی که دوباره به خودم آمدم، دلم به یاد کسی که از دست داده بودم افتاد و زمان برداشت یاد او را در خاطرم زنده کرد.
هوش مصنوعی: دل آدمی به خاطر مشکلات و ناملایمات زندگی پر از غم و اندوه است، اما اگر خورشید شادی و خوشی به آن بتابد، میتواند این تاریکی و غم را روشن کند.
هوش مصنوعی: ای دل، به صدای خواننده گوش بسپار، حتی اگر واعظ با فریاد سخن بگوید، گوش کن و حرفهای او را نشنیده بگیر.
هوش مصنوعی: ای کسی که با زیباییهایت، سرهای بسیاری را شکستهای، به آن شکستها و عواقبشان خوب فکر کن و فریب نخور.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به محبوب خود برسی، باید خودخواهی خود را کنار بگذاری. خود را فراموش کن و بدون منیت به سوی او برو.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
لنگ لنگاک من ای بلمه پیوسته برو
مغ مفلوج زده بر به رخت اف تفو
لنگ مغ زاده گر زاصل و چو مازو بی مغز
روی شسته بحشاشات و تراک و مازو
از ره ایمان در کفر مزیدی که چنین
[...]
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل است
هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا
[...]
آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنو
امشب از بهرِ خدا مرحمتی کن بمرو
امشبی باش که فردا به تو تسلیم کنم
جان و دل هر دو به دستِ تو نهادیم گرو
هم چنین کُنجِ من آراسته می دار چو گنج
[...]
ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو
گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو
که شب از روز شناسد بیقین گر نبود
طره و چهره تو مایه ده ظلمت وضو
گر چو پروانه ز غم سوخت رقیبت چه غم است
[...]
من چو از جان شده ام عاشق آن روی نکو
آخراین عشق مرا با تو سبب چیست بگو
از خودم بوی تو می آید واین نیست عجب
هرچه را با گل وبا مشک نهی گیرد بو
من چو با روی تو همچون مگسم با شکر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.