گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

هست رویت چون گل و خال لبت بالای او

چون حریر آل کز عنبر بود تمغای او

مرغ دل را زان به سوی گلشن وصلت هواست

تا نگردد رنجه خاک آن چمن در پای او

با قبای لاله گون در جلوه شد گویا که آب

خورده در جوی جگر نخل قد رعنای او

از خیالش دیده و دل را بود نور و سرور

زانکه گاهی دیده و گاهی دل آید جای او

باعث قید جنون آمد ترا زنجیر زلف

زانکه آرد هر شبم آشفتگی سودای او

پیر دیرم زان به من دلرا ز غمها کرد چاک

کز ردای زهد پاکان شد قدح پالای او

دین فدا کردم به عشوه مغبچه سویم ندید

کش هزاران دین فدای ناز و استغنای او

دل ز رعنایان باغ دهر برکندم که نیست

جز دو رنگی و دورویی در گل رعنای او

همچو فانی بنده شاهم کز آرایش جهان

چو نموداری‌ست از باغ جهان‌آرای او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او

صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او

جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع

گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او

گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری

[...]

اثیر اخسیکتی

سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او

سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او

بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد

با سری در محنت سودای او، در پای او

گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی

[...]

سلمان ساوجی

آنکه می‌گردید رای آسمان بر رای او

خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او

آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود

هیچ مردی را به مردی دست برد رای او

ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید

[...]

کمال خجندی

گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او

چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او

چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش

نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او

با خیالش مردم چشمم نمی‌آید به چشم

[...]

حسین خوارزمی

بر جگر آبم نماند از آتش سودای او

خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او

بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست

تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او

دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه