گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

سر وحدت که درو خلوتیان حیرانند

گر ز رندان خرابات بپرسی دانند

دفتر و خرقه ما وجه خماری نه بس است

گر چه بر هر طرف میکده می گردانند

با همه بیخبری درد کشان می عشق

راز گردون ز خط دور قدح میخوانند

بلعجب مغبچگانند که در دیر مغان

نقد هر دین ز پی جرعه می نستانند

عاجزند اهل نظر آنکه به جور از رخ یار

چشم گویند که پوشیم ولی نتوانند

طلب گنج سعادت ز دل آنها کن

که درین دشت ز سیلاب فنا ویرانند

در دلت عشق وز عقلست حدیثت فانی

نیست مانند تو دیوانه عاقل مانند