گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

دل ببیداد نهادیم عطای تو کجاست

ما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست

ما به یک جلوه خرابیم و تو پروا نکنی

آخر ای نخل جوان نشو و نمای تو کجاست

می گذاری که کشد دامن پاک تو رقیب

آن همه سرکشی و جور و جفای تو کجاست

روزگاریست که دل بوی مرادی نشنید

نافه یی از گره بند قبای تو کجاست

شهر زامد شدنت گشت پریشان و هنوز

کس ندانست مه من که سرای تو کجاست

آه از آنروز که تنها ز چمن مست رسی

پرسی از سوخته ی خویش که جای تو کجاست

نیستی خضر فغانی مطلب آب حیات

شرم از همت خود دار فنای تو کجاست