گنجور

 
بابافغانی

ای چشم ترا جانب هر ذره نگاهی

وی در دل هر ذره ز مژگان تو راهی

هر چند که گریان ترم از ابر بهاری

در کشت امیدم نشود سبز گیاهی

کی جان بسلامت برم از معرض خوبان

من یکتن و این قوم جفا پیشه سپاهی

ای رشحه ی فیض قلمت آیت رحمت

درکش قلمی بر گنه نامه سیاهی

ما عاجز و از هر طرفی سنگ ملامت

دریاب که غیر از تو نداریم پناهی

فریاد که از حسرت آیینه رویت

می سوزم و نتوان زدن از بیم تو آهی

محروم ز طوف حرمت کیست فغانی

آواره غلامی ز در دولت شاهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

ای بر همه میران جهان یافته شاهی

می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی

می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی

شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای

[...]

عنصری

ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی

هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی

از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی

وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی

جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو

[...]

انوری

ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی

منشی فلک داده بر این قول گواهی

جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان

ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی

ناخورده مسیر قلمت وهن توقف

[...]

سید حسن غزنوی

ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی

ماننده یوسف شده در غربت شاهی

حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی

مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی

از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی

[...]

اوحدی

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه