گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای صبا منع گرفتاری بلبل می‌کنی

با وجود آنکه می‌دانی تغافل می‌کنی

صبر اگر باشد توان چیدن رطب از چوب خشک

آتشت گردد ریاحین گر توکل می‌کنی

نفی کس لازم نمی‌آید ز درد عاشقی

بلکه اثباتست اگر نیکو تأمل می‌کنی

چون نجوشد خونت ای عاشق که در بستان او

ارغوان می چینی و نظارهٔ گل می‌کنی

در پریشانی مده خود را که یک سررشته است

آنچه نامش گاه زلف و گاه کاکل می‌کنی

گر بدانی ذره چندان نیست دور از آفتاب

ذره‌ای بالاتر آ تا کی تنزل می‌کنی

در جگر الماس داری و نمی‌گویی سخن

زهر می‌نوشی فغانی و تحمل می‌کنی