شود صد سوز پنهان هر دم از داغ دلم روشن
که داغ بود آیینهٔ گیتینمای من
روم در دشت و چون مجنون نهم سر در بیابانها
اگر نه غیرت عشق تو هردم گیردم دامن
هوای آن گلم سوی گلستان میکشد ورنه
من دیوانه را یکسان نماید گلشن و گلخن
نهالی کز سرشک آتشینم پرورش یابد
برآرد آخر آتش چون درخت وادی ایمن
چراغ و شمع او در بزم عیش یار روشن شد
من تنها نشین را خانه از مهتاب شد روشن
فغانی از کجا و جرعهٔ وصلش همینش بس
که در هجرش خورد خونابه تا جانش بود در تن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن درباره احساسات عمیق و درد عاطفی شاعرانه است که به شدت درگیر عشق و هجران است. شاعر از سوز دل و داغی که به دلیل عشق تجربه میکند صحبت میکند و بیان میکند که این داغ، به نوعی نمایانگر زندگی اوست. او خود را مانند مجنونی در دشتها تصور میکند که تنها در جستجوی معشوقش است و عشق را به عنوان نیرویی توانفرسا توصیف میکند. عشق او را به سوی گلستانها میکشاند، اما در عین حال، او به سختی میتواند میان زیبایی و زشتی تمایز قائل شود. همچنین، او از تأثیرات عشق بر روح و جانش میگوید و اینکه در نبود معشوق، چه دردها و رنجهایی را تحمل میکند. در نهایت، عشق برای او همچون چراغی در شب تاریکی است که او را روشن میکند.
هوش مصنوعی: هر لحظه از عشق و درد در دل من شعلهور میشود، چرا که این درد، نظارهگر زندگی و تمام زیباییهای دنیای من است.
هوش مصنوعی: من به دشت میروم و مانند مجنون، در بیابانها سر میزنم. اگر غیرت عشق تو مرا در هر لحظه نگیرد، از این کار دست نمیکشم.
هوش مصنوعی: عطر و زیبایی آن گل مرا به سمت باغ و گلستان جذب میکند، وگرنه برای من، که دیوانهام، فرقی ندارد که به کجا بروم؛ چه باغ باشد یا خرابه.
هوش مصنوعی: درختی که از اشکهای سوزانم رشد میکند، در نهایت آتشین خواهد شد، همانطور که درختی در وادی امن و آرام میروید.
هوش مصنوعی: چراغ و شمع یار در مهمانی روشنی بخشید و خانه من که تنها نشستهام، با نور مهتاب روشن شد.
هوش مصنوعی: درد و رنجی که فغان میزد، از کجا ناشی میشد؟ تنها همین کافی است که او در غیبت معشوقش آنقدر غمگین بود که تا زمانی که جانش در بدن بود، اشکها و دلتنگیاش از فراغ او مانند خونابه ریخته میشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
الا ای پرده تاری به پیش چشمه روشن
زمانی کوه را تَرگی زمانی چرخ را جوشن
دژم روئی و گیتی را کند آثار تو خرم
سیه فامی و عالم را کند دیدار تو روشن
گهی بر گوشه گردون نهاده مر ترا گوشه
[...]
ایا ای جوهر علوی گرفته چرخ را دامن
تورا شب برفراز سر تو را سیاره پیرامن
به رنگین باشهای مانی که درگردون زند چنگل
به زرین لعبتی مانی که در هامون کشد دامن
نماییگه رخ روشن وزان گردد هوا تیره
[...]
الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن
گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن
چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان
که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن
چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا
[...]
هوا تیره است، آن بهتر که گیری بادهٔ روشن
ز دست لعبت مهروی مشکین موی سیمین تن
شده انواع نزهت را لب نوشین او موضع
شده اسباب عشرت را رخ رنگین او معدن
رخش چون ارغوان، لکن برو پیدا شده سنبل
[...]
ایا خورشید و مه در پیش رایت تیره و تاری
به روز و شب گهی خورشید و ماهم ثقبهٔ روزن
پس ای سردی و تاریکی که در من هست بازم خر
ازین سردی و تاریکی به اندک پنبه و روغن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.