گنجور

 
بابافغانی

شود صد سوز پنهان هر دم از داغ دلم روشن

که داغ بود آیینهٔ گیتی‌نمای من

روم در دشت و چون مجنون نهم سر در بیابان‌ها

اگر نه غیرت عشق تو هردم گیردم دامن

هوای آن گلم سوی گلستان می‌کشد ورنه

من دیوانه را یکسان نماید گلشن و گلخن

نهالی کز سرشک آتشینم پرورش یابد

برآرد آخر آتش چون درخت وادی ایمن

چراغ و شمع او در بزم عیش یار روشن شد

من تنها نشین را خانه از مهتاب شد روشن

فغانی از کجا و جرعهٔ وصلش همینش بس

که در هجرش خورد خونابه تا جانش بود در تن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

الا ای پرده تاری به پیش چشمه روشن

زمانی کوه را تَرگی زمانی چرخ را جوشن

دژم روئی و گیتی را کند آثار تو خرم

سیه فامی و عالم را کند دیدار تو روشن

گهی بر گوشه گردون نهاده مر ترا گوشه

[...]

امیر معزی

ایا ای جوهر علوی گرفته چرخ را دامن

تورا شب برفراز سر تو را سیاره پیرامن

به رنگین باشه‌ای مانی که درگردون زند چنگل

به زرین لعبتی مانی که در هامون کشد دامن

نمایی‌گه رخ روشن وزان گردد هوا تیره

[...]

سنایی

الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن

گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن

چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان

که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن

چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا

[...]

وطواط

هوا تیره است، آن بهتر که گیری بادهٔ روشن

ز دست لعبت مهروی مشکین موی سیمین تن

شده انواع نزهت را لب نوشین او موضع

شده اسباب عشرت را رخ رنگین او معدن

رخش چون ارغوان، لکن برو پیدا شده سنبل

[...]

انوری

ایا خورشید و مه در پیش رایت تیره و تاری

به روز و شب گهی خورشید و ماهم ثقبهٔ روزن

پس ای سردی و تاریکی که در من هست بازم خر

ازین سردی و تاریکی به اندک پنبه و روغن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه