گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

شود صد سوز پنهان هر دم از داغ دلم روشن

که داغ بود آیینه ی گیتی نمای من

روم در دشت و چون مجنون نهم سر در بیابانها

اگر نه غیرت عشق تو هر دم گیردم دامن

هوای آن گلم سوی گلستان می کشد ورنه

من دیوانه را یکسان نماید گلشن و گلخن

نهالی کز سرشک آتشینم پرورش یابد

بر آرد اخر آتش چون درخت وادی ایمن

چراغ و شمع او در بزم عیش یار روشن شد

من تنها نشین را خانه از مهتاب شد روشن

فغانی از کجا و جرعه ی وصلش همینش بس

که در هجرش خورد خونابه تا جانش بود در تن