گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

مه من چند یار ارجمندان می توان بودن

دمی هم بر مراد دردمندان می توان بودن

بروی بلبلی گر بشکفد گل می کند کاری

چه شد باری بر روی خار خندان می توان بودن

ز محبوبان سیم اندام خوش باشد زبان نرمی

وگرنه خود بدل سختی چو سندان می توان بودن

شرابی گر نمی بخشی بگفت تلخ خرسندم

نه هر وقتی حریف آبدندان می توان بودن

پسند خاطر خوبی نگشتم گرچه جان دادم

عجب گر با چنین مشکل پسندان می توان بودن

چه جای عقل و صبر و هوش اگر اینست رعنایی

فدای راه این بالا بلندان می توان بودن

مصاحب نیستی بگذر فغانی از می و مجلس

برون در طفیل تیغ بندان می توان بودن