گنجور

 
بابافغانی

ما سر به آب خنجر قصاب شسته ایم

دست از مراد خویش بصد آب شسته ایم

پهلو نهاده ایم بشمشیر آبدار

وز دل غبار بستر سنجاب شسته ایم

انگشت خاکرا بلب تشنه سوده ایم

دست و دهان ز نقل و می ناب شسته ایم

شبها برای خاک در پاکدامنی

تن را به آب دیده ی بیخواب شسته ایم

گفتار بیخودانه ی ما گریه آورد

دفتر به آب دیده ازین باب شسته ایم

کشتی شکسته وار پریشان بهر کنار

دست تهی ز جمله ی اسباب شسته ایم

خونین قبای خویش در آتش فگنده ایم

کتان خویش در شب مهتاب شسته ایم

ترسم که آفتی رسد این کهنه دلق را

کز بهر سجده بردن محراب شسته ایم

از یاد برده ایم فغانی غم جهان

زنگار دل به صحبت احباب شسته ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظیری نیشابوری

از ما حذر که دست ز آداب شسته‌ایم

شرم از دل و زبان، به می ناب شسته‌ایم

از یک حدیث لطف، که آن هم دروغ بود

امشب ز دفتر گله صد باب شسته‌ایم

امروز آب دیده ندارد اثر که دوش

[...]

عرفی

تنها نه دلق خود به می ناب شسته ایم

ناموس یک قبیله به این آب شسته ایم

قسمت بلاست ورنه می آلوده دلق خویش

صد ره ز شوق گوشهٔ محراب شسته ایم

ما توبه دشمنیم و قدح دوست، دور نیست

[...]

غالب دهلوی

شب‌های غم که چهره به خوناب شسته‌ایم

از دیده نقش وسوسه خواب شسته‌ایم

افسون گریه برد ز خویت عتاب را

از شعله تو دود به هفت آب شسته‌ایم

زاهد خوش است صحبت از آلودگی مترس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه