گنجور

 
بابافغانی

ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم

از دستت این شراب دگر نوش چون کنم

لب می گزی که زود چرا مست می شوی

ساغر تو می دهی، من مدهوش چون کنم

گویند جامه می دری و آه می کشی

با این سهی قدان قباپوش چون کنم

دانم که هست از تو مرادم خیال خام

این آرزو نایستد از جوش چون کنم

دل گوید این فسانه مرا اختیار نیست

خود را ز گفتگوی تو خاموش چون کنم

دشنام می دهی که مجو وصل و صبر کن

تلخست ترک من سخنت، گوش چون کنم

روز از غمت زیاد برم محنت خمار

این بزم چون بهشت، فراموش چون کنم

صدره سرم بخاک عدم دادی و هنوز

سوزم، که با تو دست در آغوش چون کنم

تاب دلم نماند فغانی و آن حریف

کاکل نمی کند ز سر دوش چون کنم