گنجور

 
بابافغانی

لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم

به خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم

درون آی از درم کز پردهٔ هستی روم بیرون

ندارم بی‌جمالت بیش ازین صبر و تحمل هم

تأمل تا به کی تدبیر تا چند ای نکوخواهان

گذشته کار و بار من ز تدبیر و تأمل هم

به یاد قامت و زلفت روم در بوستان هردم

کشم در دیده شاخ ارغوان و جعد سنبل هم

مرا خود می‌کشد از ناز چشم فتنه‌انگیزت

بران از غمزه افزون تا به کی تیغ تغافل هم

فغانی بیش ازین افغان مکن در گلشن کویش

دمی از ناله کردن می‌شود خاموش بلبل هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم

که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم

چنان می‌سوزدم شوق جمال جلوهٔ ساقی

که بر من زار می‌گیرید صراحی، شمع محفل هم

نه دشوارست بر آتش زدن خود را چو پروانه

[...]

بیدل دهلوی

خوشا عهدی‌ که غم‌ کوس تسلی می‌زد و دل هم

به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم

درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر دارد

شلایین‌تر ز صد خارست دامنگیری‌ گل هم

به افسون نفس عمری فلکتاز هوس بودم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه