گنجور

 
بابافغانی

خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم

زبویش می‌شدم مست و گریبان پاره می‌کردم

ز خود می‌رفتم و می‌سوختم در آتش غیرت

چو با دل گفت‌وگوی آن پری‌رخساره می‌کردم

من این زخم ملامت بر جبین خویش می‌دیدم

چو در اول نظر بر تیغ آن خونخواره می‌کردم

جدا از آن ترک عاشق‌کش چنان تنگ آمدم از خود

که گر بودی به دستم قتل خود صد باره می‌کردم

طبیبان چارهٔ درد دل عاشق نمی‌دانند

نهانی درد خود را ورنه من هم چاره می‌کردم

فغانی چند گویی حال خود با آن شه خوبان

به ناچاری بر آن رخساره‌اش نظاره می‌کردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

خوش آن مستی که درد و داغ خود را چاره می کردم

تو را می دیدم از دور و گریبان پاره می کردم

به داغ تازه می دادم تسلی داغ دیرین را

به جای برگ گل در جیب آتش پاره می کردم

به لوح سینه شبها صورتت را نقش می بستم

[...]

فروغی بسطامی

اگر گاهی بدان مه پاره یک نظاره می‌کردم

گریبان فلک را تا به دامان پاره می‌کردم

گر آن خورشید خرگاهی ندیم بزم من می‌شد

بزرگی زین شرف بر ثابت و سیاره می‌کردم

ندانستم که دور چرخش از من دور می‌سازد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه