گنجور

 
قدسی مشهدی

هستیم با تو بر سر عهد قدیم خویش

ما گم نکرده‌ایم ره مستقیم خویش

در بیخودی ز جور تو کردم شکایتی

شرمنده‌ام بسی ز گناه عظیم خویش

هرگز به بخت تیره خود برنیامدم

کافر زبون مباد به دست غنیم خویش

گر دیر کرد پرسش ما یار، عیب نیست

بیمار عشق، ناز کشد از حکیم خویش

شکر خدا که کوی خرابات منزل است

گر کعبه ره نداد مرا در حریم خویش

در حیرتم که از چه مرا کشت نکهتش

آن گل که مرده زنده کند از شمیم خویش

از ما مدار نکهت پیراهنی دریغ

گل کی کند مضایقه‌ای در نسیم خویش

از قرب و بعد، شکر و شکایت نمی‌کنم

شستم در آب، دفتر امید و بیم خویش

زان توبه کرده‌ای که شرابت نمی‌دهند

قدسی مباش غره به نفس سلیم خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش

دست منست و دامن یار قدیم خویش

یا رب بمذهب که بود سوختن روا

آنرا که پرورند بناز و نعیم خویش

گر پی برد غنی که چه سودست در کرم

[...]

نظیری نیشابوری

هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویش

گاهی توجهی به غلام قدیم خویش

نشناسدم کسی که ندارم قرینه ای

عنقا نهفته ماند ز مثل عدیم خویش

درهم تر از حساب تو کاری است چون کنم

[...]

عرفی

درمانده ام به صحبت امید و بیم خویش

گه نوحه سنج خویشم و گاهی ندیم خویش

کامی که از شرف محک جود حاتم است

می بایدم گرفت از بخت لئیم خویش

هوشم فدای نکهت آن گل که تا ابد

[...]

سعیدا

سر را بر آستانهٔ فکر صفات نه

زنهار پا دراز مکن از گلیم خویش

ز احسان زید و عمرو مکن چشم دل دوبین

چون کورباطنان مده از کف کریم خویش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه