گنجور

 
بابافغانی

هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکس

دولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس

مرغ دل تا دام زلف و دانه ی خال تو دید

طایر اندیشه ام افتاد در دام هوس

یار بی پروا و فریاد دل من بی اثر

هم ز دل فریادها دارم هم از فریاد رس

ریخت خون خلق و می سازد بجولان پایمال

قاتل ما بر اسیران تند می راند فرس

بوی گل هر جا که خواهی می رسد ای عندلیب

خواه در گشت گلستان خواه در کنج قفس

بینوایان را حضور گلشن و گلخن یکیست

دیگران در سرو و گل بینند و ما در خار و خس

بگذر از خود تا رسی ایدل بدان محمل نشین

تا به کی سرگشته می گردی به آوازِ جرس

بسکه می نالد فغانی بیتو شبهای دراز

صبح را از ناله ی او بر نمی آید نفس