گنجور

 
بابافغانی

هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکس

دولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس

مرغ دل تا دام زلف و دانه ی خال تو دید

طایر اندیشه ام افتاد در دام هوس

یار بی پروا و فریاد دل من بی اثر

هم ز دل فریادها دارم هم از فریاد رس

ریخت خون خلق و می سازد بجولان پایمال

قاتل ما بر اسیران تند می راند فرس

بوی گل هر جا که خواهی می رسد ای عندلیب

خواه در گشت گلستان خواه در کنج قفس

بینوایان را حضور گلشن و گلخن یکیست

دیگران در سرو و گل بینند و ما در خار و خس

بگذر از خود تا رسی ایدل بدان محمل نشین

تا به کی سرگشته می گردی به آوازِ جرس

بسکه می نالد فغانی بیتو شبهای دراز

صبح را از ناله ی او بر نمی آید نفس

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

ای توئی بیچارگان را چاره و فریادرس

ایزد از هر دو بند و سختی مر ترا فریادرس

هرکه را رنجی بدو آمد تو برداری ازو

بر ندارد رنج تو جز کردکار پاک و بس

جز بکردار نشاط و ناز نگذاری قدم

[...]

سوزنی سمرقندی

ای بنظم آراستن با سعد اکبر هم نفس

مدح سعدالملک مسعود بن اسعد گوی و بس

آنکه نفس ناطقه از سینه ارباب نظم

بهر سلک مدح او در نفیس آرد نفس

صدر عالی رأی ملک آرای دستوری که بر

[...]

اوحدی

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس

هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس

یاد میدار آنکه: هستی هر نفس با دیگری

ای که بی‌یاد تو هرگز بر نیاوردم نفس

میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان

[...]

ابن یمین

ز اقتضای دور گردون گر پدید آید ترا

چند روزی در جهان بر قول و فعلی دسترس

بشنو از ابن یمین پندی بغایت سودمند

با سلامت عمر اگر داری بسر بردن هوس

بدمگوی و بدمکن با هیچکس در هیچ حال

[...]

سلمان ساوجی

هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس

سست می‌جنبد صبا ای صبح کار توست و بس

پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح

کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟

ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه