گنجور

 
بابافغانی

نوروز علم برزد و گل در چمن آمد

خورشید سفر کرده ی من در وطن آمد

مرغی که ز هجران گلی داشت ملالی

در باغ بنظاره سرو چمن آمد

گل باز رسید از سفر و سرو ز گلگشت

پیمانه بیارید که پیمان شکن آمد

یعقوب جوان شد ز صبا من شدم آتش

آن بوی دگر بود کزان پیرهن آمد

همراه صبا بوی مسیحا نفسی بود

زان بوی دل مرده ی من با سخن آمد

در عشق دمی زندگی آرد دو جهان غم

آفت نه همان بود که بر کوهکن آمد

آشفته چنان نیستم از غم که بدانم

کز شاخ چه گل سر زد و چون نسترن آمد

سرمست رسید از ره و خوبان بنظاره

گشتند سراسیمه که هان پیلتن آمد

خاموش نشد از سخن عشق فغانی

هرچند که سنگ ستمش بر دهن آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

امروز یکی خوش سخنی نزد من آمد

کز آمدنش جان دگر در بدن آمد

شیرین سخنی بود چنان چست که گوئی

خایید چو طوطی شکر و در سخن آمد

چشم بد از آن دور که چون آن سخن او

[...]

مولانا

آن مطرب خوش نغمهٔ شیرین دهن آمد

جانها همه مستند که آن، جان به من آمد

خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده

کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد

جانهای گلستان به دم دی بپریدند

[...]

کمال خجندی

جانا به نظر قد تو سرو چمن آمد

شمع رخت آرایش هر انجمن آمد

پیرایه باقوت لیت درج گهر شد

مشاطة گلبرگ رخت یاسمن آمد

بشکست دل پسته خندان ز خجالت

[...]

سحاب اصفهانی

هر جا که غمی بر دل غمگین من آمد

مانند غریبی است که دور از وطن آمد

یا رب ز پی اشک که آید به مزارم

شمعی که ندانم ز کدام انجمن آمد

باید ز رقیبان سخنی گفت به ناچار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سحاب اصفهانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه