گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

گر تلخ شدی سوز تو از سینه کجا شد

شیرینی درد از دل بی کینه کجا شد

شب یار و سحر دشمن جان این چه وفاییست

خاصیت نقل و می دوشینه کجا شد

از لخت کباب دل ما زود شدی سیر

حق نمک صحبت دیرینه کجا شد

عاشق نشود تیره بیک آه ز مجنون

نور و خرد طبع چو آیینه کجا شد

مهر در گنجینه ی دل بود وفایت

آن مهر وفا از در گنجینه کجا شد

هر چند بود سوختنی دلق فغانی

آخر ادب خرقه ی پشمینه کجا شد