گنجور

 
بابافغانی

خوبی بالتفات وفا کم نمی شود

بنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود

صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکی

این غایبانه بازی ما کم نمی شود

من بوی جان فرستم و تو نکهت عبیر

باری درین میانه صبا کم نمی شود

روزی بود که با من مخلص یکی شوی

در کار بنده لطف خدا کم نمی شود

صد سال اگر وصال بود آرزو بجاست

این درد جان ستان بدوا کم نمی شود

اکنون که آمدی نظری هم نمی کنی

از نرگس تو رنگ حیا کم نمی شود

هر چند خیر بیش بود ذکر خیر بیش

نعمت زیاده کن که جزا کم نمی شود

یا رب چه خیر می کنی ای پادشاه حسن

کز پیش درگه تو گدا کم نمی شود

خون خوردنست کار فغانی بهجر و وصل

آسوده چون شوم که بلا کم نمی شود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

افغان که درد ما بدوا کم نمی شود

تا بیش میشود غم ما کم نمی شود

پاکیزه دل چو آینه یی ای فرشته خوی

زان است کز رخ تو صفا کم نمی شود

آبش مگر ز چشمه خورشید داده اند

[...]

عرفی

ای گریه ریزشی، که بلا کم نمی شود

سیلی که کرد جور و جفا، کم نمی شود

صحت در آرزوی دلم ماند و همچنان

از لطف او امید دوا کم نمی شود

نازم به حسن و عشق که از جام اتحاد

[...]

صائب تبریزی

در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود

از باغ خلد برگ ونوا کم نمی شود

موج از شکست روی نمی تابد از محیط

اخلاص ما به جور وجفا کم نمی شود

هر داغ حسرت تو کم از آفتاب نیست

[...]

فیاض لاهیجی

چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود

از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود

چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم

ما را بهار نشو و نما کم نمی‌شود

با آنکه گریه هستی ما را به آب داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه