گنجور

 
بابافغانی

دلم ز روز بد خویش ماتمی دارد

چه ماتمست که اندوه عالمی دارد

خراب حالم و با کس نمی توانم گفت

خوشا کسی که بهر حال محرمی دارد

مراد ما به میان سهی قدان بستند

ولی چه سود که بس جای محکمی دارد

امید هست که از باغ وصل گل چینم

هنوز دیده ی خونین دلان نمی دارد

چه دل دهی برفیقان ناز پرورده؟

کسیست یار تو کز بهر تو غمی دارد

شدست نامه سیه خواجه را ز خاتم زر

دلش خوشست که در دست خاتمی دارد

شراب خورده فغانی و در خمار شده

جدا ز ساقی گلرخ جهنمی دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

نه فوت صحبت این دوستان غمی دارد

نه مرگ مردم این عهد ماتمی دارد

میان این همه احباب پرده پوشی نیست

دریده پرده ترست آن که محرمی دارد

به خوش بیانی هم صحبتان ز جای مرو

[...]

صائب تبریزی

خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد

همیشه سر به گریبان ماتمی دارد

تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی

که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد

اگر چه ملک عدم کم عمارت افتاده است

[...]

بیدل دهلوی

غرور قدرت اگر بازوی خمی دارد

به ملک بی‌خللی خاتم جمی دارد

گذشتن از سر جرأت‌ کمال غیرت ماست

نفس تبسم تیغ تنک دمی دارد

ز انفعال مآل طرب مبان ایمن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه