گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

یار باید که غم یار خورد یار کجاست

غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست

ماه من روشنی دیده ی بیدار منست

یا رب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست

دلم افگار شد از داغ و بمرهم نرسید

سوختم مرهم داغ دل افگار کجاست

زخم خاریست مرا در دل از آن غنچه ی گل

خون روانست و عیان نیست که آن خار کجاست

نرگس از چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست

زهر چشم و سخن تلخ ز اندازه گذشت

آن شکر خنده و شیرینی گفتار کجاست

نیست در حلقه ی مستان تو بیگانه کسی

همه یارند درین دایره اغیار کجاست

شد گرفتار فغانی بکمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست