دفع شب ضلالت و بیداد را جهان
یک شمع چون ضمیر تو در نه لگن نداشت
در هیچ گوشه هیچ جگر گوشه عدوت
در عهد تو برون ز مشیمه کفن نداشت
یزدان دلی خزانه لطف و کرم نکرد
کآن دل به مهر بندگیت مرتهن نداشت
بستان دهر جز گل عمر حسود تو
کم عمرتر گلی ز گل یاسمن نداشت
عمر است از ان چو عمر به کامم دمی نبود
بخت است از آن چو بخت غم کار من نداشت
در دل هزار شعله مرا و خیال او
اندر دلم نشست و غم خویشتن نداشت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.