عمادی شهریاری » قطعات » شمارهٔ ۷

دفع شب ضلالت و بیداد را جهان

یک شمع چون ضمیر تو در نه لگن نداشت

در هیچ گوشه هیچ جگر گوشه عدوت

در عهد تو برون ز مشیمه کفن نداشت

یزدان دلی خزانه لطف و کرم نکرد

کآن دل به مهر بندگیت مرتهن نداشت

بستان دهر جز گل عمر حسود تو

کم عمرتر گلی ز گل یاسمن نداشت

عمر است از ان چو عمر به کامم دمی نبود

بخت است از آن چو بخت غم کار من نداشت

در دل هزار شعله مرا و خیال او

اندر دلم نشست و غم خویشتن نداشت