دفع شب ضلالت و بیداد را جهان
یک شمع چون ضمیر تو در نه لگن نداشت
در هیچ گوشه هیچ جگر گوشه عدوت
در عهد تو برون ز مشیمه کفن نداشت
یزدان دلی خزانه لطف و کرم نکرد
کآن دل به مهر بندگیت مرتهن نداشت
بستان دهر جز گل عمر حسود تو
کم عمرتر گلی ز گل یاسمن نداشت
عمر است از ان چو عمر به کامم دمی نبود
بخت است از آن چو بخت غم کار من نداشت
در دل هزار شعله مرا و خیال او
اندر دلم نشست و غم خویشتن نداشت