عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

دریاب که همنفس ندارم

دریاب که جز تو کس ندارم

گویند غمی بزرگ داری

این خود سخن است بس ندارم

از حاصل کاروان شادی

جز دمدمه جرس ندارم

گر زهر خورم خوش است تنها

برگ شکر و مگس ندارم

می‌جویم نقش غم‌گساری

والله که جز این هوس ندارم

در کوی مراد چون عمادی

امید به دسترس ندارم