چشمی که ز تو نگار گیرد
در خون جگر قرار گیرد
بگرفت مرا غم تو باری
هر روز چو من هزار گیرد
در کوی تو هر شب آسمان را
گیرد غم عشق و زار گیرد
روی تو گلیست کز فریبش
پیراهن صبح خار گیرد
هرگه که تو تازه روی باشی
گیتی کم نو بهار گیرد
وقت است که در غمت عمادی
جان و دل و دیده خوار گیرد
چون نام تو گویم از سرشکم
انگشت سخن نگار گیرد
پس هرچه تو را به او رساند
از صاحب روزگار گیرد
بوالقاسم آن که از در او
انصاف به نام کار گیرد
از دست جهان کند قویتر
دستی که به زینهار گیرد
ای آن که به یک صریر کلکت
پهنای زمین سوار گیرد
چون شعله خشم تو برآید
ابروی زحل شرار گیرد
بازیست خجسته نامه تو
کز چشم قضا شکار گیرد
دانا چو به گرد خود برآید
وز نیک و بداعتبار گیرد
داند که سپهر کمعیار است
چون قدر تو را عیار گیرد
گویند که از گذشتن عمر
مردم ز جهان کنار گیرد
با عمر تو هر که این سخن گفت
لب خاید و اعتذار گیرد
روزت نشود شب از سعادت
پس عمر تو چون کنار گیرد
سال دگر از برای حلقه
فرمان تو گوشوار گیرد
خورشید و محیط را زمانه
با کف تو شرمسار گیرد
جز در جگر عدوی تو نیست
دردی که هزار بار گیرد
ای آن که خلاف تو عدو را
همچون اجل استوار گیرد
بیدست تو هیکل رجا را
در گردن انتظار گیرد
تو نام ز کردگار گیری
وآنگه ز تو شهریار گیرد
آنگاه شود عبیر بویا
کز خاک در تو بار گیرد
صعب است شراب کینه تو
کز یک قطره او خمار گیرد
طبعم چو مناقب تو گوید
اندیشه ز کردگار گیرد
زاین پس همه مدحها بود ذم
زآن این سخن اختصار گیرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در دهر کسی که یار گیرد
یاری چو من اختیار گیرد
از خوبی تو خرد به دندان
انگشت به اعتبار گیرد
خاک قدم تو سعد اکبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.