عمادی شهریاری » قصاید » شمارهٔ ۸

چشمی که ز تو نگار گیرد

در خون جگر قرار گیرد

بگرفت مرا غم تو باری

هر روز چو من هزار گیرد

در کوی تو هر شب آسمان را

گیرد غم عشق و زار گیرد

روی تو گلی‌ست کز فریبش

پیراهن صبح خار گیرد

هرگه که تو تازه روی باشی

گیتی کم نو بهار گیرد

وقت است که در غمت عمادی

جان و دل و دیده خوار گیرد

چون نام تو گویم از سرشکم

انگشت سخن نگار گیرد

پس هرچه تو را به او رساند

از صاحب روزگار گیرد

بوالقاسم آن که از در او

انصاف به نام کار گیرد

از دست جهان کند قوی‌تر

دستی که به زینهار گیرد

ای آن که به یک صریر کلکت

پهنای زمین سوار گیرد

چون شعله خشم تو برآید

ابروی زحل شرار گیرد

بازی‌ست خجسته نامه تو

کز چشم قضا شکار گیرد

دانا چو به گرد خود برآید

وز نیک و بداعتبار گیرد

داند که سپهر کم‌عیار است

چون قدر تو را عیار گیرد

گویند که از گذشتن عمر

مردم ز جهان کنار گیرد

با عمر تو هر که این سخن گفت

لب خاید و اعتذار گیرد

روزت نشود شب از سعادت

پس عمر تو چون کنار گیرد

سال دگر از برای حلقه

فرمان تو گوشوار گیرد

خورشید و محیط را زمانه

با کف تو شرمسار گیرد

جز در جگر عدوی تو نیست

دردی که هزار بار گیرد

ای آن که خلاف تو عدو را

همچون اجل استوار گیرد

بی‌دست تو هیکل رجا را

در گردن انتظار گیرد

تو نام ز کردگار گیری

وآنگه ز تو شهریار گیرد

آنگاه شود عبیر بویا

کز خاک در تو بار گیرد

صعب است شراب کینه تو

کز یک قطره او خمار گیرد

طبعم چو مناقب تو گوید

اندیشه ز کردگار گیرد

زاین پس همه مدح‌ها بود ذم

زآن این سخن اختصار گیرد