گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

دل بجان آمد از مضیق جهان

وین بتر کم امید نیست خلاص

از گزند سپهر ناهموار

چون گزیدم ولات حین مناص

بخت را گفتم ای رمیده ز من

با زمانه مزن دم اخلاص

که ندارد معاویه در مکر

حاجت یاری سلاله عاص

ساز او با نوا و دستانست

تو بدستان او مشو رقاص

ای بسا کاوفتد بکام نهنگ

گر چه بهر صدف رود غواص

تا صروف زمانه صرافست

سیم کس را نمیخرد برصاص

پیش این سفله طبع دون پرور

نیست فرق از عوام تا بخواص

شاخ کسنی بذوق نیشکرست

سیب شیرین ترش تر از اجاص

گر لبی نان ز خوان او شکنی

بشکند سر همان دمت بقصاص

گر کند منشی فلک جوری

جز بابن یمین نباشد خاص

شاید آری که در زبانها هست

ذکر القاص لایحب القاص