گنجور

 
ابن یمین

شهریار جهان طغایتمور

ای چو حاتم بمکرمت شده فاش

وی چو باد خزان و ابر بهار

دست تو زرفشان و گوهر پاش

بنده را بسته بود بر آخور

لاشه اسبی مناسب اوباش

چند روزست تا فروخته ام

کرده وجه معاش خود ز بپاش

وجهکی مختصر چه بر دارد

خاصه در دست رندکی قلاش

شاه از آن پس به بنده اسبی داد

چست و رهوار و چابک و جماش

صورتی آنچنانک بر نکشید

مثل آن نوک خامه نقاش

گرچه سمش چو تیشه فرهاد

هست در کوهسار سنگتراش

بگسلد از سبکروی باری

فرش میدانش اگر کنند رشاش

خسروا چون برای اسب نماند

زر بمقدار دانه خشخاش

مرکب شهریار هم نتوان

بهر خرجی خود فروخت بلاش

عیش ممکن نباشدم بی شک

گر نخواهم ز شاه وجه معاش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

خون همی بارم از دو دیده سرد

بر وفات محمد خراش

رازها داشتم نهان چون جان

که خرد گفته بود در دل باش

چون مرا خون دیده جوش گرفت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
عطار

منم اندر قلندری شده فاش

در میان جماعتی اوباش

همه افسوس خواره و همه رند

همه دردی کش و همه قلاش

ترک نیک و بد جهان گفته

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه