گنجور

 
ابن یمین

ای بسا فیلسوف کارآگاه

که بمردی ببرد کار از پیش

چون رسیدش زمان آنکه خورد

نوش دولت زدش نحوست نیش

وی بسا غافل زمانه که یافت

حظ وافر ز بخت بیش از پیش

نیست نکبت ز غفلت مردم

نیست دولت ز فکر دور اندیش

چون چنین است عاقلان دانند

که کسی را نخواسته است بخویش

تیرها را غرض بود قربان

تا که را راست میرود از کیش

نرهد کس بعقل ازین دریا

سر کشتی نزد کسی به سریش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

کاروان شهید رفت از پیش

وآن ما رفته گیر و می‌اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش

توشهٔ جان خویش ازو بربای

[...]

انوری

دوش در ره نگارم آمد پیش

آن به خوبی ز ماه گردون بیش

گشته از روی و زلف خونخوارش

خاک گلرنگ و باد مشک پریش

چون مرا دید ساعتی از دور

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه