گنجور

 
ابن یمین

چونکه سفر جزم کرد خسرو جمشید فر

باد نگهبان خدا در سفرش از خطر

تاج ملوک جهان شاه بسیط زمین

آنکه فلک بنده وار بست به پیشش کمر

و آنکه سپهر از پی مرکبش آرد پدید

هر سر ماهی هلال نعل مطلا بزر

و آنکه سراسیمه شد از حسد قدر او

چرخ فلک آنچنانک پای نداند ز سر

رایت او چون نهاد روی بجنگ عدو

گشت روان همدمش لشکر فتح و ظفر

با سپه بیشمار چون خردش دید گفت

خسرو سیارگان ساخت ز انجم حشر

از خبر جنبش لشکر منصور او

هست عدو آنچنانک نیستش از خود خبر

بهر سپاهش فلک ساخت سپر ز آفتاب

وز اثر دولتش تیغزن آمد سپر

حاجت آن نیستش کو بشکد خصم را

خود کند از بهر او دست قضا این قدر

کامروا خسروا زود بود آنکه باز

بیندت ابن یمین آمده شاد از سفر

واو ز پی تهنیت هر نفسی ابر وار

در قدمت میکشد مرسله های دگر