گنجور

 
ابن یمین

صاحبا بنده را بخدمت تو

سخنی هست عرضه خواهم داشت

مهر مهر تو بر نگین دلش

چند سال است تا زمانه نگاشت

هرگز از شیوه هوا داری

یکسر موی در خلل نگذاشت

بدگمانش که سر بدولت تو

خواهد از خاک بر فلک افراشت

راستی صد امید داشت بتو

خود کج آمد هر آنچ می پنداشت

چون ندید از تو هیچ تربیتی

فکر بر حال روزگار گماشت

شد یقینش که خدمت مخلوق

نرساند بشام قوت ز چاشت

هر که داند که خالقی دارد

کم مخلوق بایدش انگاشت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

آن دبیری که تا قلم برداشت

همه بر صحن درج سحر نگاشت

امیر معزی

تیر شه را به‌ نظم بستودم

شکر کرد و به‌ فخر سر بفراشت

آمد و بوسه داد سینهٔ من

رفت و پیکان به‌ سینه در بگذاشت

من ندانم که این ودیعت را

[...]

انوری

هر کرا ریدنی بگیرد سخت

رید بایدش و کارها بگذاشت

زانکه ما تجربت بسی کردیم

تا نریدیم هیچ سود نداشت

تیز دادیم و گندها کردیم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

به خدایی که کلک قدرت او

حلقه ماه و آفتاب نگاشت

وقت ابداع در جهان قدم

صنع را هیچ باقیی نگذاشت

که مرا بی حضور خدمت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه