گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

صاحبا بنده را بخدمت تو

سخنی هست عرضه خواهم داشت

مهر مهر تو بر نگین دلش

چند سال است تا زمانه نگاشت

هرگز از شیوه هوا داری

یکسر موی در خلل نگذاشت

بدگمانش که سر بدولت تو

خواهد از خاک بر فلک افراشت

راستی صد امید داشت بتو

خود کج آمد هر آنچ می پنداشت

چون ندید از تو هیچ تربیتی

فکر بر حال روزگار گماشت

شد یقینش که خدمت مخلوق

نرساند بشام قوت ز چاشت

هر که داند که خالقی دارد

کم مخلوق بایدش انگاشت