گنجور

 
ابن یمین

سر اکابر عالم علاء دولت و دین

توئیکه رأی تو بر آفتاب طعنه زن است

ز عکس مشعله رأی عالم آرایت

هزار تاب درین شمع نیلگون لگن است

حکایتیست مرا بر تو عرضه خواهم داشت

چگونه عرضه ندارم چه جای تن زدن است

جهانیان همه را اعتقاد بود چنان

که خواجه منبع رایست و مجمع فطن است

چو بر سرایر احوالشان وقوف افتاد

که نزد او شبه برتر ز لؤلؤ عدن است

ازین سبب همه را اعتقاد باطل شد

شود هر آینه باطل چو اندرین سخن است

گمان برند که جنسیت است علت ضم

از آنکه جنس طلبکار جنس خویشتن است

بزرگوار وزیرا چه لطف طبع است این

که سرو پیش تو کمتر ز سبزه دمن است

ولی ز روی حقیقت تو نیز معذوری

شکایت از تو ندارم گناه بخت من است

 
sunny dark_mode