گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

امیدوارم از آنمه که مهربان گردد

اگر حقیقت حال منش عیان گردد

چو بگذرد بدلم یاد رشته گهرش

ز شوق آن تن زارم چو ریسمان گردد

ز تاب لاله سیراب آتش افروزش

گلاب دیده من آب ارغوان گردد

گهی که شعر سیه در حریر ساده کشد

تنم ضعیفتر از تار پرنیان گردد

بآستینش چو دستم نمیرسد آن به

بزیر پاش سرم خاک آستان گردد

ز کوی وی نه گزیری مرا که بلبل مست

نیارد آنکه نه بر طرف گلستان گردد

بسوزم از غم و پروانه وار دم نزنم

بسان شمع گرم جمله سر زبان گردد

بیا که خط تو منشور حسن را طغراست

مثال فائده مند از پی نشان گردد

بگاه وصف لبت از دهان ابن یمین

ز بس لطیف که آید سخن روان گردد