گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوست

روز نوروزست تابان در جهان یا روی دوست

آفتاب از روی چون مهرش مثالی روشنست

لیک طغرائی ندارد چون خم ابروی دوست

صبحدم نرگس چو چشم از خواب مستی برگشاد

نسخه ئی دیدم سقیم از غمزه جادوی دوست

آتش دلرا دهد تسکین چو آب زندگی

هر غباری کآورد باد صبا از کوی دوست

هر کسی را هست میلی سوی مطلوبی دگر

عابدانرا سوی خلد و عاشقانرا سوی دوست

عقل ناصح پیشه را در حلقه دیوانگان

میکشد پیوسته زنجیر و شکنج موی دوست

گشت سرگردان دلم چون گوی در میدان عشق

بسکه در چوگان کشیدش حلقه گیسوی دوست

قد چون تیرم ز بار غم کمان آسا شدست

بی گمان خواهد شکست از قوت بازوی دوست

ترکتاز غمزه گر ابن یمین را بس نبود

در فزود اکنون تطاول طره هندوی دوست