گنجور

 
ابن یمین

گفتم ایدوست شدم عاشق آن روی چو ماه

گفت لاحول و لا قوه الا بالله

بار دیگر سخن عشق چه آغاز کنی

بس که افتاد حدیث من و تو در افواه

دلم از عشق تو دیوانه و شیداست از آنک

بند کردیش بزنجیر سر زلف سیاه

گر کنم دعوی عشقت صنما هست مرا

بر دلم چشم گهر بار برینحال گواه

آفتاب رخ زیبات مبنیاد زوال

که دل از سایه او ذره صفت ساخت پناه

تا دلم ز آن رخ گلگون غم چون کوه کشید

رنگ رخسار و تن زرد و نزارست چو کاه

در رخ آینه سیمای تو ایصورت جان

هست پیدا چو بسوی تو کند دیده نگاه

بجفا ابن یمین را ز در خویش مران

که گدا را ز در خویش نمیراند شاه

 
sunny dark_mode