گنجور

 
ابن یمین

ای عارض گلگونت عکسی زده بر گردون

خورشید شده پیدا ز آن عکس رخ گلگون

چون لعل تو سلک در در خنده کند پیدا

با لطف وی از جز عم افتد گهر موزون

بیرون نرود یکدم مهرت ز دل تنگم

صد سال اگر باشم در خاک لحد مدفون

زلفت بسیه کاری مسند ز قمر سازد

هندو نبود چون او هم مقبل و هم میمون

ز آندم که سفیده دم زد بر رخ گلگونت

دل میکشدم دامن مانند شفق در خون

دریاب کنون دلرا کز وی رمقی ماندست

چون زهر بجان آمد تریاق چه سودا کنون

از ابن یمین جانا یکره سخنی بشنو

در گوش کشند آخر خوبان گهر موزون

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون

آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون

یک گوش به دست این یک گوش به دست آن

این می کشدم بالا وان می کشدم هامون

از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
غروی اصفهانی

ای لعل لبت میگون وی سرو قدت موزون

عذر ای جمالت را من وامق و من مفتون

رفتی تو و جانا رفت جان از تن من بیرون

ای خوب تر از لیلی بیم است که چون مجنون

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه