گنجور

 
ابن یمین

روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر

چشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر

از غم عارض چون شیر و لب چون شکرت

در گدازست تنم همچو شکر اندر شیر

ناوک غمزه خونریز مزن بر دل من

نیست محتاج کمان گوشه ابروت بتیر

هست رخسار من از عشق تو در خون جگر

همچو در آب بقم غرق شده برگ زریر

گفتم ایدوست دلم بسته زلفین تو شد

گفت دیوانه همان به که بود در زنجیر

دلم از حلقه زلفت نرود جای دگر

کی تواند که رود پای فرو رفته بقیر

جان فدا میکنم اما بفدا باز نرست

هر که در بند سر زلف بتان گشت اسیر

خواهم ایدوست که جان بر تو فشانم روزی

لیک ترسم نپذیری که متاعیست حقیر

گر گنه کرد که شد ابن یمین بنده تو

تو بزرگی کن و بر بنده خود خرده مگیر